تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و ناامید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود،از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خُشکش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟» صبح روز بعد با صدای کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته و حیران بود. نجات دهندگان می گفتند: " خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم." میگه عسلیم میگم دوسم داری؟ میگه وحشتناک میگه اگه ناراحت باشی اصلا این دنیا رو نمیخوام میگه دلم با تو خوشه میگه اینجوری نگام نکن دلم می ریزه میگه زن خوبی برام باش همیشه میگه هرجا بخوای بری خودم می برمت میگه عاشقتم میگه قلب رضوانی جوجه طلایی من میگه فدات میشماااا میگه مال خودمی پ.ن: وای رضوانم چه رمانتیکه هاااااااااااااااااا روزی فیلسوف بزرگی با هیجان نزد سقراط آمد و گفت: سقراط پاسخ داد: مرد پرسید:سه پرسش؟ سقراط گفت:بله درست است.قبل از اینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی،لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری امتحان کنیم. مرد جواب داد:"نه،فقط در موردش شنیده ام." سقراط گفت:"بسیار خوب،پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست. آنچه را که در موردشاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟" مردپاسخ داد:"نه،برعکس…" سقراط ادامه داد:"پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی درموردآن مطمئن هم نیستی بگویی؟" مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت. سقراط ادامه داد: مرد پاسخ داد:"نه،واقعا…" سقراط نتیجه گیری کرد:" تَــرک کردنِ آدمــــها هـم آدابـی دارد ! با زندگی قهر نکن! دنیا منت هیچ کس را نمی کشد... آدمـ هـا کـه " عــوض " می شـونـد ... ما که یقین داریم روزی پروانه خواهیم شد قوی کسی است که ، نه منتظر میماند خوشبختش کنند و نه اجازه میدهد بدبختش کنند . تمام سپاس من ؛ یادتـــــــــان باشد که ، اعتماد المثنی ندارد ، خرابش نکنید. گمش نکنید .... بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد ما همیشه صداهای بلند را میشنویم، قله ای که یک بارفتح شود، تفریحگاه عمومی خواهد شد! آنقدر زمین خورده ام که بدانم گوشهایم را می گیرم ... تولد انسان روشن شدن کبریتی است یکبار هم وقتی منتظرت نیستم .... به سراغم بیا..... بگذار خیالم غافلگیر شود .... تصمیم دارم خودم برای فرزندم بگویم ریشه تمام ترس ها را خودم برای فرزندم میگویم. یک روزی مینشینم و همهی اینها را برای بچه ام تعریف میکنم وقتی این کار را میکنم که بچهام هنوز فرصت زیادی داشته باشد تا اینها را هضم کند و بعد از یاد ببرد فرصت داشته باشد بپذیرد اما فراموش کند لحظهی پذیرش را خودم برایش میگویم که بداند ترسهای بزرگ ممکن است در لحظهی تنهایی به سراغش بیاید روزی که برای خودش آدمی شده باشد و حضور من نتواند دردی از او دوا بکند آن روز یادش باشد که از ترسیدن خودش نترسد. برایش میگویم که ترسیدن یعنی ندانستن یعنی مطمئن نبودن از ثبات و امنیت دانستن این که ترس جزئی از طبیعت اوست و بارها خواهد آمد و خواهد رفت شاید کمک کند که او خودش را وقت ترسیدن آرام کند شاید کمک کند که ترسیدن غافلگیر و ناتوانش نکند و هنوز بتواند فکری بکند برای خوب کردن خودش میخواهم بداند که گاهی حسادت ممکن است به سراغ آدم بیاید یعنی این که زمانهایی هست که دست آدم از چیزهای خوب دنیا کوتاه میشود باید بداند که گاهی چیزهایی که دوست دارد و فکر میکند برای داشتنشان محق است را به او نمیدهند و جلوی چشمش به دیگری میدهند حسادت آن قدر تحملش سخت است که بد نیست آدم بشناسدش تا زیادی غصهاش را نخورد شاید به جای این که زیر بارش بشکند سعی کند از راه آن احساس, بزرگتر شود و آزادهتر میخواهم برایش بگویم که در دنیا ناامیدی هم هست ناامیدی معنیاش خسته شدن از خوشبینی است و اگر آدم دیگران را به ورطهی تلخی ناامیدیهای خودش نکشد خسته شدن هیچ ایرادی ندارد برایش میگویم که خسته شدن ایستگاه آخر نیست و او حق دارد گاهی خسته باشد حق دارد پا شل کند، آه بکشد، اخم کند ولی باید بداند که ناامیدی به کسانی که دوستش دارند دخلی ندارد و خوب نیست کسی امید را از دیگری بگیرد به خاطر ناامیدی خودش چون رسمش این است که آدم راه خودش را پیدا میکند و امید میتواند هزار بار دیگر هم برگردد میخواهم برای بچهام بگویم وقتی که دیگر بچه نباشد چه روزهای زیادی احساس خواهد کرد که دنیا آنطور که من میگفتم نبود همینطور که آرزوهای من شاید کوچک بودند برای او میخواهم یک بار برای همیشه به او بگویم که از من آزاد است که از من دِینی به گردن او نیست. که او مسئول دلتنگیها و حفرههایی که خودم عمری نتوانستم جبرانشان کنم نیست برای من او آزاداست. و بالاخره حتما میخواهم برای او بگویم که این دنیا بدون عشق نمیارزد حتی اگر من بگویم حضرت محمد(ص): به درستی که برای خداوند فرشتگانی است که در زمین می گردند و صلوات های امتم را به من می رسانند. حضرت محمد(ص): بخیل آن کسی است که چون نام من نزد او برده شود بر من صلوات نفرستد. حضرت محمد(ص): روز قیامت, من پیش میزان اعمال هستم یعنی هر کس کفه گناهانش سنگین تر از کفه حسناتش باشد من صلوات هایی را که برایم فرستاده می آورم و در کفه حسناتش می گذارم تا آنکه کفه حسناتش سنگین تر گردد. حضرت محمد(ص): صلوات, فقر را برطرف می کند. حضرت محمد(ص): هر کس در کتابی یا نوشته ای بر من صلوات بنویسد تا زمانی که نام من در آن کتاب هست فرشتگان پیوسته برای او از درگاه حق طلب آمرزش می کنند. حضرت محمد(ص): بر من صلوات ناقص نفرستید. پرسیدند: صلوات ناقص کدام است؟ فرمود این که بگویید: اللهم صل علی محمد .این نوع صلوات ناقص است. صلوات کامل چنین است: اللهم صل علی محمد و آل محمد. هر کس بر من صلوات بفرستد ولی بر آل من صلوات نفرستد بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد. حضرت محمد(ص): با صدای بلند صلوات فرستادن, نفاق را برطرف می سازد. حضرت محمد(ص): صلوات فرستادن شما بر من باعث روا شدن حاجت های شماست و خدا را از شما راضی می گرداند و اعمال شما را پاک و پاکیزه می کند. امام صادق(ع): کسی که حاجتی دارد باید اول صلوات بر محمد و آل محمد بفرستد و بعد از آن حاجت خود را بخواهد و در آخر دعا دوباره صلوات بفرستد زیرا خدا کریم تر از آن است که دو طرف دعا را قبول کند و وسط دعا را قبول نکند صلوات بر محمد و آل محمد مانع های استجابت دعا را برطرف می کند. امام صادق(ع): هیچ عملی در روز جمعه برتر از صلوات بر محمد و آل محمد نیست. امام صادق(ع): در آخر روز پنج شنبه و شب جمعه, جمعی از ملائکه از آسمان فرود می آیند که قلم هایی از طلا و لوح هایی از نقره همراه آنان است و در آخر روز پنج شنبه, شب جمعه و روز جمعه تا وقت غروب چیزی به جز صلوات بر پیغمبر و آل آن حضرت نمی نویسند. حضرت محمد(ص): هر کس در کنار قبرم بر من صلوات فرستد آن را می شنوم و هر که از دور بر من صلوات نثار کند آن را هم می دانم. وقت وداع فصل بهاران بگو "حسین" روضه بخوان که لحظه ی طغیان چشم ما دیدی اگر که جسم قمر زیر آفتاب تغییر کرده است لغتنامه هایمان یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه: امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درسهایی رو که تا حالا بهتون دادمو خوب یاد گرفتین یا نه...! بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه: با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره؟! دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه... بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد... روزی که نمره ها اعلام شده بود، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود ! اون فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود: . . . . . . . . . . . کدوم صندلی ؟ ![]()
![]()

![]()
![]()
سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟
"لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه به من چیزی بگویی از تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ دهی."
اولین پرسش, حقیقت است.کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟
حالا بیا پرسش دوم را بگویم،"پرسش خوبی"
"و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟"
اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت داردونه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من می گویی؟![]()
![]()
اگـــــر آدابِ ماندن نمیدانید،
حدِاَقــــــــــــــــــــل
درست ترکـشان کنـید،
تا تـــــــَـــــــــرَک برندارند...
از " سـلام " و " شـب بـخیـر " گـفتـنشان
مـی شود ایـن را فـهمیـد !
از " حـرف هـا " و " نـگاه هـا "
از گـودال هـای ِ عـمیـقی کـه
بیـن ِ تــو و خـودشان می کـنـند
و تـویـش را پُــر از دلیـل مـی کُنـند ...!
بگذار روزگار هرچه میخواهد پیله کند
برای کسی که به من نیاز ﻧﺪﺍﺷﺖ ؛
ﺍﻣﺎ .... ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﻢ ﻧﮑﺮﺩ ... !
پاهایش تاریکی را تجربه میکند،
گاهی برای رسیدن به نور
باید از تاریکی عبور کرد …
پررنگ ها را میبینیم، سخت ها را میخواهیم.
غافل ازینکه خوبها آسان می آیند،
بی رنگ می مانند و بی صدا می روند!!!
مواظب قله ات باش ...!
برای برخاستن
نه دستی از برون
که همتی از درون
لازم است...
چشم هایم را می بندم ...
و زبانم را گاز می گیرم ...
ولــــی ...
حـــریـــفِ افکارم نمی شوم ...
چقـــدر دردنــــاک است ...
فــهــمــیــدن !
و مرگش خاموشی آن!
بنگر در این فاصله چه کردی؟!!
گرما بخشیدی...؟!
یا سوزاندی...؟!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در لحظه های بارش باران بگو "حسین"
هرجا دلت گرفت کمی محتشم بخوان
هی در میان گریه بگو جان، بگو "حسین"
کشتی شکست خورده که دیدی به کارزار
در خاک و خون تپیده به میدان بگو "حسین"
همپای چشمه های خروشان بگو "حسین"
مانده سه روز بین بیابان بگو "حسین"
زین پس به جای واژه عطشان بگو "حسین"![]()
![]()
![]()
![]()
| كد قالب جدید قالب های پیچك |


