ما نسل سومی ها

حضرت محمد(ص): به درستی که برای خداوند فرشتگانی است که در زمین می گردند و صلوات های امتم را به من می رسانند.

 

حضرت محمد(ص): بخیل آن کسی است که چون نام من نزد او برده شود بر من صلوات نفرستد.

 

حضرت محمد(ص): روز قیامت, من پیش میزان اعمال هستم یعنی هر کس کفه گناهانش سنگین تر از کفه حسناتش باشد من صلوات هایی را که برایم فرستاده می آورم و در کفه حسناتش می گذارم تا آنکه کفه حسناتش سنگین تر گردد.

 

حضرت محمد(ص): صلوات, فقر را برطرف می کند.

 

حضرت محمد(ص): هر کس در کتابی یا نوشته ای بر من صلوات بنویسد تا زمانی که نام من در آن کتاب هست فرشتگان پیوسته برای او از درگاه حق طلب آمرزش می کنند.

 

حضرت محمد(ص): بر من صلوات ناقص نفرستید. پرسیدند: صلوات ناقص کدام است؟ فرمود این که بگویید: اللهم صل علی محمد .این نوع صلوات ناقص است. صلوات کامل چنین است: اللهم صل علی محمد و آل محمد. هر کس بر من صلوات بفرستد ولی بر آل من صلوات نفرستد بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد.

 

حضرت محمد(ص): با صدای بلند صلوات فرستادن, نفاق را برطرف می سازد.

 

حضرت محمد(ص): صلوات فرستادن شما بر من باعث روا شدن حاجت های شماست و خدا را از شما راضی می گرداند و اعمال شما را پاک و پاکیزه می کند.

 

امام صادق(ع): کسی که حاجتی دارد باید اول صلوات بر محمد و آل محمد بفرستد و بعد از آن حاجت خود را بخواهد و در آخر دعا دوباره صلوات بفرستد زیرا خدا کریم تر از آن است که دو طرف دعا را قبول کند و وسط دعا را قبول نکند صلوات بر محمد و آل محمد مانع های استجابت دعا را برطرف می کند.

 

امام صادق(ع): هیچ عملی در روز جمعه برتر از صلوات بر محمد و آل محمد نیست.

 

امام صادق(ع): در آخر روز پنج شنبه و شب جمعه, جمعی از ملائکه از آسمان فرود می آیند که قلم هایی از طلا و لوح هایی از نقره همراه آنان است و در آخر روز پنج شنبه, شب جمعه و روز جمعه تا وقت غروب چیزی به جز صلوات بر پیغمبر و آل آن حضرت نمی نویسند.

 

حضرت محمد(ص): هر کس در کنار قبرم بر من صلوات فرستد آن را می شنوم و هر که از دور بر من صلوات نثار کند آن را هم می دانم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۳ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط سمانه نظرات ()

 

وقت وداع فصل بهاران بگو "حسین"
در لحظه های بارش باران بگو "حسین"

 

 

هرجا دلت گرفت کمی محتشم بخوان
هی در میان گریه بگو جان، بگو "حسین"

 

 

کشتی شکست خورده که دیدی به کارزار
در خاک و خون تپیده به میدان بگو "حسین"

 

 

 

روضه بخوان که لحظه ی طغیان چشم ما
همپای چشمه های خروشان بگو "حسین"

 

 

 

دیدی اگر که جسم قمر زیر آفتاب
مانده سه روز بین بیابان بگو "حسین"

 

 

 

تغییر کرده است لغتنامه هایمان
زین پس به جای واژه عطشان بگو "حسین"

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط سمانه نظرات ()

یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه:

امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درسهایی رو که تا حالا بهتون دادمو خوب یاد گرفتین یا نه...!

 

بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه:

با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره؟!

 

دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه...

بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد...

 

روزی که نمره ها اعلام شده بود، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود !

اون فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود:

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

کدوم صندلی ؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٢ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط سمانه نظرات ()

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر
با اعتماد، زمان حالت را بگذران
و بدون ترس برای آینده آماده شو 

ایمانت را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز
شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن
زندگی شگفت انگیز است
فقط در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی

مهم این نیست که قشنگ باشی
قشنگ این است که مهم باشی!
حتی برای یک نفر

 
کوچک باش و عاشق ... که خدا، خود میداند آئین بزرگ کردنت را
بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه خاص تو با کسی

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن
مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگیت
با تمام توان
و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ...

 

زلال باش ... ،‌ زلال باش ... ،
زلال تر از قطرات اشک
فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی
یا دریای بیکران، زلال که باشی، آسمان در تو پیداست

 

دو چیز را همیشه فراموش کن:

 
خوبی که به کسی می کنی
بدی که کسی به تو می کند

 

همیشه به یاد داشته باش:


در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه دار
در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه دار
در نماز ایستادی دلت را نگهدار

 

دنیا دو روز است:


یک روز با تو و یک روز علیه تو
روزی که با توست مغرور مشو و روزی که علیه توست مایوس نشو
چرا که هر دو پایان پذیرند

 


دو چیز را از هم جدا کن:


عشق و هوس
چون اولی مقدس است و دومی شیطانی
اولی تو را به پاکی می برد و دومی به پلیدی

 

بدان که قلبت کوچک است پس نمیتوانی تقسیمش کنی
هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش که کوچکیش جبران شود
هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یکی ندان
همه اینها اجزاء کوچکتر عشق هستند نه خود عشق
همیشه با خدا درد دل کن آنگاه می بینی که چگونه قبل از اینکه خودت دست به کار شوی، کارها به خوبی پیش می روند

 

میدانی که:


از خدا خواستن عزت است
اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حکمت است
از خلق خدا خواستن خفت است
اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است 

پس هر چه می خواهی از خدا بخواه

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٦ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط سمانه نظرات ()

در فکر آن گودالم

که خون تو را مکیده است

هیچ گودالی چُنین رفیع ندیده بودم

در حضیض هم می توان عزیز بود

از گودال بپرس !

خونت

با خونبهایت - حقیقت -

در یک طراز ایستاد .

و عزمت ، ضامن ِ دوام ِ جهان شد

- که جهان با دروغ می پاشد -

و خون تو امضای "راستی" است ؛

و ستیزه با ناراستی.

 

هر کس ، هر گاه ، دست خویش

از گریبان حقیقت بیرون آورد

خون تو از سر انگشتانش تَراواست .

ابدیّت ، آیینه ای است

پیش روی قامت رسای تو در عزم

آفتاب لایق نیست

وگرنه می گفتم

جرقۀ نگاه توست .

 

تو ، تنهاتر از شجاعت

در گوشۀ روشن وجدان ِ تاریخ

ایستاده ای

به پاسداری از حقیقت .

و صداقت

شیرین ترین لبخند

بر لبان ِ ارادۀ توست .

چندان تناوری و بلند

که به هنگام ِ تماشا

کلاه از سر کودک ِ عقل می افتد .

بر تالابی از خون خویش

در گذرگه تاریخ ایستاده ای

با جامی از فرهنگ

و بشریّتِ رهگذار را می آشامانی

هر کس را که تشنۀ شهادت است ،

هر کس را که تشنۀ حقیقت است .

 

نام تو خواب را بر هم می زند

آب را طوفان می کند .

کلامت قانون است

خرد در مصاف عزم تو جنون

تنها واژۀ تو خون است ؛ خون

ای خداگون !

  

خون تو بر کلمه فزون است

خون تو در بستری از آنسوی کلام

فراسوی تاریخ

بیرون از راستای زمان

می گذرد

خون تو در متن ِ خدا جاری است .

مرگ تو ،

مبدأ تاریخ ِ عشق

آغاز رنگ سرخ

معیار زندگی است .

  

و هیچ شاخه نیست

که شکوفه ای سرخ ندارد

و اگر ندارد

شاخه نیست

هیزمی است ناروا بر درخت مانده .

 

شرف ، به دنبال تو

لابه کنان می دود

تو ، فراتر از حمیّتی

نمازی ، نیّتی

یگانه ای ، وحدتی

ای بازوی ِ حدید

شاهین ِ میزان

مفهوم کتاب ، معنای قرآن !

نگاهت سلسلۀ تفاسیر

گامهایت وزنۀ خاک

و پشتوانۀ افلاک

کجای خدا در تو جاری است

کز لبانت آیه می تراود ؟

  

یا ثارالله !

آن باغ مینوی

که تو در صحرای تفته کاشتی

با میوه های سرخ

با نهرهای جاری ِ خوناب

با بوته های سرخ شهادت

و آن سروهای سبز دلاور ،

باغی است که باید با چشم عشق دید

 

ای قتیل !

بعد از تو

"خوبی" سرخ است

و گریۀ سوگ

خنجر

و غمت توشۀ سفر

به ناکجا آباد

و ردّ خونت ،

راهی که راست به خانۀ خدا می رود ...

 

کربلای تو ،

منظومۀ بزرگ هستی است ،

طواف است .

پایان ِ سخن

پایان ِ من است

تو انتها نداری ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۸ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط سمانه نظرات ()

اون روز وقتی برای اولین بار رو به روم نشستی و من یه طومار سوال نوشته بودم وقتی که بهم گفتی مثل فردوسی پور سوال می پرسی و من خندم گرفته بود نمیدونستم که قراره بشی عزیزترین فرد زندگیم.

 

22 تیر ماه که رسما شدی مرد زندگیم و اسمت رفت توی صفحه دوم شناسنامم همینقدر میدونستم که پسر خوبی هستی و حالا بعد از 4ماه و خورده ای فهمیدم که تو فوق العاده خوبی.

 

اول اولاش به خاطر اینکه خیلی با اخلاق, خصوصیات, سلیقه ها و توقعات هم توی زمینه های مختلف آشنا نبودیم از دست هم ناراحت می شدیم عصبانی می شدیم گاهی لجمون از دست کارای همدیگه در می اومد اما همینطور که زمان پیش رفت ما هم بیشتر خودمونو به این زندگی دوتایی وفق دادیم.

 

فهمیدیم که یه جاهایی باید گذشت کنیم یه جاهایی تو با خنده و شوخی بعضی وقتا با ناز کشیدن موضوع رو به راحتی حل می کردی. و الان واقعا معنی این جمله رو می فهمم که میگن زن و شوهر دعوا کنند ابلهان باور کنند. چون چیزی که یه بحث یا یه دعوا رو ختم به خیر میکنه علاقه ایه که تو آدم از کارای خوب و عاشقانه قبلی طرفش ایجاد شده.

 

خوشم میاد ازت که احساستو خیلی راحت به زبون میاری خیلی راحت بهم میگی دوسم داری, خیلی آسون بهم میگی ازم چی میخوای, کجا توقع چه رفتاری رو ازم داری و خیلی چیزای از این دست.

 

همیشه وقتی با هم میریم بیرون می خندی شوخی میکنی مسخره بازی در میاری که بهم خوش بگذره یه بارم داشتیم برمی گشتیم خونه تو ماشینمون بلند بلند داد میزدی میگفتی خانوما آقایون من عاشق این خانومم بهت گفتم زشته رضوان و تو خیلی خوشگل خندیدی.

 

حواست بهم هست, اگه یه موقع تو آشپزخونه باشم میای کمکی از دستت بر بیاد انجام میدی, دوس داری همیشه به خودم برسم شیک بگردم توی پوششم تنوع داشته باشم و تو خونه برات آرایش کنم.

بعضی وقتا بهم میگی سمانه چرا من اینقدر دوسِت دارم؟

 

درسته من و تو قبل ازدواج عاشق هم نبودیم مثل خیلی ها با هم دوست نبودیم و اصلا همدیگرو ندیده بودیم و نمیشناختیم. اما الان عشق بینمون هست. و بیشتر از قبل باورم تقویت شده که هیچی مثل یه سیرت زیبا یه زن رو عاشق یه مرد نمی کنه. وقتی اول زندگی ملاک انتخابت ایمان, رفتار و اخلاق طرفت باشه مطمئن باش برنده ای.

 

رضوانم عاشقتم که حتی وقتی ساعت کاریت زیاده و میای پیشم لبات پر خندست شوخی میکنی و همه خستگیهاتو زیر نگاه های مهربونت پنهون میکنی.

 

من عاشق محبتها, گذشت ها, دل رحمی ها, کمک حال بودنات, توجه ها, هدیه ها و دست و دلبازی هات هستم. عاشق خود خودت.

 

همه اینها رو گفتم تا بهانه ای باشه واسه تبریک روز تولدت.

2 آذر سالروز تولدت مبارک بهترین من.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط سمانه نظرات ()

هوا بدجورى طوفانى بود و آن پسر و دختر کوچولو حسابى مچاله شده بودند.

 

هر دو لباس هاى کهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزیدند.

 

پسرک پرسید : «ببخشید خانم! شما کاغذ باطله دارین»

 

کاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آن ها کمک کنم. مى خواستم یک جورى از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهاى کوچک آن ها افتاد که توى دمپایى هاى کهنه کوچکشان قرمز شده بود.

 

گفتم: «بیایید تو یه فنجون شیرکاکائوى گرم براتون درست کنم.»

 

آن ها را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخارى نشاندم تا پاهایشان را گرم کنند. بعد یک فنجان شیرکاکائو و کمى نان برشته و مربا بهشان دادم و مشغول کار خودم شدم. زیر چشمى دیدم که دختر کوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خیره به آن نگاه کرد.

 

بعد پرسید: «ببخشید خانم! شما پولدارین»

 

نگاهى به روکش نخ نماى مبل هایمان انداختم و گفتم: «من اوه ... نه!»

 

دختر کوچولو فنجان را با احتیاط روى نعلبکى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبکى اش به هم مى خوره.»

 

آن ها درحالى که بسته هاى کاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.

 

فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولین بار در عمرم به رنگ آن ها دقت کردم. بعد سیب زمینى ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم.

 

سیب زمینى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، یک شغل خوب و دائمى، همه این ها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه ی مان را مرتب کردم.

 

لکه هاى کوچک دمپایى را از کنار بخارى، پاک نکردم.

 

مى خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط سمانه نظرات ()

 

            ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا" بعد از شنیدن صدای بوق  پیغام بگذارید:

 

  • ·         اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید.

 

  • ·         اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید.

 

  • ·         اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید.

 

  • ·         اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید.

 

  • ·         اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید.

 

  • ·         اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم ؛ شماره 6 را فشار دهید.

 

  • ·         اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم ؛ شماره 7 را فشار دهید.

 

  • ·         اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید.

 

  • ·       اگر  پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید.

 

  • ·         اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید، ما داریم گوش می کنیمنیشخند

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٩ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط سمانه نظرات ()



كد قالب جدید قالب های پیچك