بمان!

دلهامان اگرگرم باشد تاب توانیم آورد طوفان سیل آسای زندگی را که اکنون ساقهایمان را می لرزاند.

زمستان گذشته است گلها شکفته اند و زمان نغمه سرایی فرا رسیده است.

پس ای کبوترکوچک من!

که در لابه لای صخره ها وپشت سنگها پنهان گشته ای بیرون بیا تا صدای دلنشینت را بشنوم و صورت زیبایت را ببینم چون دیگرزمستان به پایان رسیده است.

تورابه جای همه کسانی که نشناخته ام   دوست میدارم.

تورابه جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام   دوست میدارم.

برای خاطرعطرنان گرم و برفی که آب می شود

تورابه خاطر دوست داشتن   دوست میدارم.

تورابه جای همه کسانی که دوست نمیدارم    دوست میدارم.

سپیده که سربزند دراین بیشه زار خزان زده شاید دوباره گلی بروید شبیه آنکه در بهار بوییدیم.

پس به نام زندگی

هرگز مگو هرگز!

/ 1 نظر / 6 بازدید