اوج

 پرنده بر شانه های انسان نشست .

 انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .

انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت : راستی ، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟

انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .

پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .

انسان دیگر نخندید .

انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است .

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند فراموشش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد .

انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟

زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی .

راستی، بالهایت را کجا گذاشتی ؟

/ 17 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیرحسین

بالها یمان را فراموش کرده ایم.... خودمان را هم فراموش کرده ایم ..... ولی ؛ ....

لیلا

سلام عزیزم خیلی زیبا بود . [گل]

دیاکو

خیلی زیبا بود ، آدم رو خوب به فکر میندازه ذات آدما خیلی عجیبه ، بدیای ما آدما خیلی بیشتر از خوبیامونه ، کاش همه کمی به کردار و رفتارشون ، به گذشته شون و به آینده شون و در کل به زندگیشون جور دیگه و به درستی نگاه میکردن! بازم میگم که زیبا بود [گل][لبخند]

امیر

سلام... چقدر قشنگ بود....زيبايي در نوشته ات موج ‏ مي زنه...واقعا بال هامون رو كجا گذاشتيم؟ مرسي كه دعوتم كردي به خوندن اين پست زيبا....‎ ‎‎ ‎‎ ‎

مهدی

سلام ما آدمها خیلی چیزها رو فراموش کردیم و میکنیم . به وقت مرگ عزیزی . مرگ و خدا یادمون می افته و اینکه حتی بعد از مرگ اون طرف عزیز میشه . . و خیلی چیزهای دیگه . وبعد از چند روز باز هم همه چیز فراموش میشه

سیاه خان

در این زمانه بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را برای این همه ناباور خیال پرست؟ به شب نشینی خرچنگهای مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال پرست رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند به پای هرزه علفهای باغ کال پرست رسیده ام به کمالی که جز انالحق نیست کمال دار برای من کمال پرست هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست_ به چشم تنگی نامردمزوال پرست ( محمد علی بهمنی)

...

[لبخند]

مهدی

اميد است به تعداد ريزش برگای پایيزی خوشی و برکت از برکات الهی نثارت شود

نازنین

سلام راستی چرا انسان اینقدر فراموشکاره؟؟؟ مطلب زیبایی بود. [گل]